شروع پیاده روی ......
سلام پسر گل مامانی...
بالاخره با اجازه دکتر پیاده روی رو شروع کردم ا
لبته اینم به خاطر شماست که زودتر و بهتر اثاثیه ات رو جمع کنی و به جمع دو نفره ما بیای و زندگیمونو شیرین تر کنی.
خاطرات این چند روز پیاده روی رو برات مینویسم تا سه شنبه 1390/08/03 تا ببینیم وضعیت پسری ما برای ورود به دنیای قشنگمون به چه صورته.
من و باباحمیدرضا هم سعی میکنیم بهترین پیشواز رو برات داشته باشیم.
![]()
جمعه 29/07/1390
صبح ساعت 10 با باباجون رفتیم خرید (برای بابا حمیدرضا- اول بهارستان،دوم فردوسی، سوم هم ولیعصر).
کلی راه رفتم و ساعت 3 تازه رفتیم ناهار خوردیم./(960).gif)
بعد از ظهر هم رفتیم فرهنگسرای اشراق - جشنواره انار - ولی از اونجایی که خیلی شلوغ بود باباجون نگرانت شد و زود برگشتیم **** خودمونیم باباجون خیلی مواظبته ها ****
پسری منم انگار خسته شده بود چون تا چند ساعتی هیچ خبری ازش نبود.فکر کنم داشتی استراحت میکردی.....
شنبه 30/07/01390
امروز هم صبح ساعت 7:45 با باباجون رفتیم پیاده روی - از خونه تا پارک گیو -
شب هم رفتیم هفت حوض و باباجون برام خرید کرد و ساعت 10:30 اومدیم خونه.![]()
یکشنبه 01/07/1390
امروز صبح ساعت 7:15 بازم با باباجون رفتیم پیاده روی -از خونه تا پارک گیو -
امشب هم خونه دوست باباجون (محمد) دعوت بودیم و دیگه به پیاده روی نرسیدیم.
دوشنبه 02/07/1390
امروز صبح که بیدار شدم دیدم به به سرما خوردم اصلا هم حوصله بیرون رفتن نداشتم و تا ساعت 10:30 خوابیدم.![]()
امشب هم چون سرما خورده بودم پیاده روی نرفتیم.
فقط تا هفت حوض رفتیم و برگشتیم


شروع پیاده روی ......
